تبليغاتX
بوی گندم

بوی گندم

داستان و شعر

جمله های زیبا

 

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی .

 

هیچی تو این دنیا مهم نیست ، همه چیز رو میشه به بازی گرفت . ( شقایق دهقان )

 

مردم از قانون طبعیت نمی کنند ، این قانون است که باید از مردم طبعیت کند . ( مهدی اخوان ثالث )

 

زندگی در قلبهایی که ما از خود بر جای می گذاریم امکان مرگ ندارد . ( تامس کمبل )

 

آنچه دوست داشته میشود همیشه زیباست . ( ضرب المثل نروژی )

 

آنچه از دل بر آید ، بر دل می نشیند . ( دان سی بت )

 

آنچه عشق نثار کرده ایم تا ابد خواهیم داشت و آن مقدار عشق که از ابرازش خود داری کرده ایم ، برای ابد از دست رفته است . ( لئو بو سکالیا )

 

حضور داشتن ، بیشتر از بودن صرف در جایی است . ( مالکوم فوربس )

 

از هر انسان نوری میخیزد که به آسمان می رسد ، و هرگاه دو نفر که سر نوشتشان با هم بودن است یکدیگر را می یابند ، نهر های کوچک نور به یکدیگر می پیوندند و از آن وجود به هم پیوسته ، پرتوی قویتر و پر نور تر ساطع می گردد . ( با آل شم تو )

 

عشق همه ی افراد را درمان می کند ، چه آنانی که آن را ایثار می کنند و چه کسانی که از آن بر خوردار می شوند ( کارل منیگز )

 

جایی که عشق حکم فرماست ، نا ممکن شاید ممکن شود. ( ضرب المثل هندی )

 

کسی که عاشق است نا ممکن را باور دارد . ( الیزابت بارت برانینگا )

 

دل تا آن هنگام که به درد نیامده است ، زنده نیست .. درد عشق دروازه هر دلی را میگشاید ، حتی از سخت ترین سنگها باشد .

 

چیزی را که دوست داری بدست بیاور و گرنه مجبوری چیزی را که داری دوست داشته باشی ( شکسپیر )

 

وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:54  توسط مهدی ربیعی  | 

نکته های کوچک زندگی

 

سلام

        این مطلبی رو که در پایین می خونید خلاصه ای از کتاب " نکته های کوچک زندگی " نوشته اچ جکسون براون هستش که خانم شبنم خوشبخت آن را ترجمه کرده . نکته های کوچک ولی با مفهوم زیاد در این کتاب زیاد به چشم می خوره . در زیر می تونید تعدای از این جمله ها رو بخونید .

 

 

 ã وقتی از ته دل خوشحالی ، بگذار چهره ات این شادمانی را نشان دهد .

 

 ãاز صمیم قلب عشق بورز . ممکن است کمی لطمه ببینی ، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است

 

ã نظم و انضباط را با ملایمت در هم بیامیز .

 

ã برای رسیدن بخ کمال مطلوب تلاش کن ، اما به ممتاز بودن هم قانع باش .

 

ã همیشه داوطلب باش . گاهی اوقات مشاغلی که ظاهرا پر طرفدار نیستند شانس های بزرگی به ارمغان می آورند .

 

ã برای اینکه همیشه آسوده خاطر باشی سعی کن تصمیماتی که می گیری با ارزش های وجودیت هماهنگ باشد .

 

ã همیشه از خودت عکس داشته باش و هر سه سال یکبار عکس های جدید بگیر .

 

ã درباره موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن .

 

ã وقتی می دانی کسی زحمت کشیده تا واقعا شیک شود به او بگو << معرکه شده ای ! >>

 

ã هیچوقت قرار دادهایی را که در متن آنها جاهای خالی وجود دارد امضا نکن .

 

ã همیشه جوری رانندگی کن که دوست داری فرزندانت در آینده آنگونه رانندگی کنند .  هنگامی که بچه ها در ماشین هستند با سرعت و بی احتیاط رانندگی نکن .

 

ã در اختلاف نظر هایی که پیش می آید منصفانه وارد جر و بحث شو و فراموش نکن که نباید به طرفین توهین کنی .

 

ã هیچوقت آخرین تکه جوجه سرخ شده را بر ندار .

 

ã وقتی برای قرض گرفتن پول نزد شخصی می روی مرتب لباس بپوش .

 

ã یادت باشد که محبت همه کس را تحت تاثیر قرار می دهد .

 

ã در مورد مردم به خاطر بستگانشان قضاوت نکن .

 

ã شکلات بخور .

 

ã از هر فرصتی که باعث میشود در کارت پیشرفت کنی حداکثر استفاده را بکن .

 

ã  هرگز پشت تلفن شماره کارت اعتباریت را نگو .

 

ã  یادت نرود که همه مردم از چیزی وحشت دارند ، به چیزی عشق می ورزند و چیزی را از دست داده اند .

 

ã  آرام صحبت کن اما در فکر کردن سریع باش .

 

ã  هیچوقت کاری نکن که اعتماد دیگران از تو سلب شود  .

 

ã  هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن .

 

ã  وقتی کسی عطسه می کند بگو "عافیت باشد " .

 

ã سعی کن موفقیت هایی که در گذشته به دست آورده ای مانع تلاش و پیشرفت های بعدیت نشود .

ã همیشه تنبیه را متناسب با خطا در نظر بگیر  .

 

ã هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن .

 

ã این سه اصل را همیشه به خاطر داشته باش : احترام به خودت ، احترام به دیگران و احساس مسئولیت در قبال اعمال و کارهایت .

 

ã سعی کن وقتی شکست می خوری درس عبرت بگیری .

 

ã وقتی به مهمانی شام می روی برای میزبان هدیه ای ببر . کتاب هدیه خوبی است .

 

ã هنگامی که به دنبال خوشی های بزرگ زندگی هستی شادی های کوچک را نادیده نگیر .

 

ã همیشه در خانه و اتومبیل یک جهبه کمک های اولیه داشته باش .

 

ã هیچوقت لیوان به دست عکس نینداز .

 

ã نگذار یک اختلافی کوچک به یک دوستی عمیق لطمه بزند .

 

ã با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن .

 

ã وقتی دچار یاس و نا امیدی شدی سه بار فریاد بکش .

 

ã سعی کن در مسابقات طرف کسی را نگیری .

 

ã فکر نکن تنها با نیروی عشق ی توانی از یک فرد بد انسان خوبی بسازی .

 

ã همیشه سعی کن کاری کنی که کارفرمایت در نظر دیگران انسان خوبی جلوه کند .

 

ã گاهی اوقات در صف نوبت خود را به دیگران بده .

 

ã همیشه یک چاقوی کوچک همراه داشته باش .

 

ã یادت باشد که تخم مرغ دزد ، شتر مرغ دزد می شود .

 

ã با کسی معاشرت کن که دیدش از تو وسیعتر باشد .

 

ã به دنبال دردسر نباش .

 

ã سع کن برای دیگران درد سر درست نکنی .

 

ã به مردم بیشتر از آنچه که از تو اتنظار دارند کمک کن و اینکار را با کمال میل انجام بده .

 

ã اولین کسی باش که برای دفاع از حق به پا می خیزد .

 

ã وقتی درباره انتخاب دو کار جالب و مهیج به تو حق انتخاب دادند ، کاری را که تا بحال امتحان نکرده ای انتخاب کن .

 

ã یادت باشد وقتی را که صرف فرزندانت می کنی هرگز هدر نمی رود .

 

ã بعضی ها هستند که مرتبا از تو می پرسند چرا به آنچه می خواهی نمی رسی ؟ به این افراد اهمیت نده .

 

ã همیشه این سه اصل موفقیت را به خاطر داشته باش : توانایی ، انعطاف پذیری و شهامت .

 

ã پیش از انجام کوچکترین معاملات هم حداقل دوبار درباره آن فکر کن و بعد تصمیم بگیر .

 

ã هیچوقت فرصت قدم زدن با همسرت را از دست نده .

 

ã با این فکر که تنها از عهده کارهای کوچک و بی اهمیت بر می آیی ، از انجام کار های مهم سر باز نزن .

 

ã وقتی در لباس پوشیدن تردید داری ، یک کت بلیزری آبی با شلوار خاکستری و پیراهن سفید بپوش . با این لباس تقریبا همیشه شیک به نظر میرسی .

 

ã هنگام سوار شدن به اتوبوس به راننده سلام کن و موقع پیاده شدن از او تشکر کن .

 

ã وقتی به کسی کتاب هدیه می دهی در صفحه اول یادداشت کوتاهی برایش بنویس .

 

ã هر گز هدیه ای با بسته بندی نا مناسب به کسی نده .

 

ã برای دست یابی به اهداف با ارزش از انجام هیچ کاری خودداری نکن .

 

ã اشعار مورد علاقه ات را حفظ کن .

 

ã در مقابل خطای دیگران گذشت کن ، همان طور که از عیوب خودت چشمپوشی می کنی .

 

ã وقتی خطایی مرتکب شدی برای اصلاح آن اقدام کن .

 

ã در مورد مسائل مالی سعی کن خیلی واقع بین باشی .

 

ã وقتی گوشی تلفن را بر می داری لبخند بزن . مطمئن باش که طرف مقابل آن را از صدایت احساس خواهد کرد .

 

ã برای کارمندان خود اهداف بالا در نظر بگیر و برای دستیابی به آن اهداف کمکشان کن .

 

ã از عقلت استفاده کن اما بدان که همیشه احساس است که انسان ر ابه جلو می راند .

 

ã درباره موسیقی ای که مورد علاقه ات نیست اظهار نظر نکن .

 

ã آنچه را که فکر میکنی صحیح است انجام بده . نیازی نیست که همیشه تنها به گفته دیگران اهمیت بدهی .

 

ã در مصاحبه ها و گفتگو های شغلی ، در هر موردی که باشد ، لباس رسمی بپوش .

 

ã در مورد مردم بر اساس موقعیتی که در آن هستند قضاوت کن نه بر اساس موقعیت خودت .

 

ã انعطاف پذیر و گشاده رو باش . شاید اولین فردی که با او رو به رو شوی بهترین دوستت باشد .

 

ã دو کار را بعد از تاریک شدن هوا انجام نده : شستن اتومبیل و وجین کردن باغچه .

 

ã زندگی گاهی اوقات لحظه های نابی را برایت به وجود می آورد . سعی کن از این لحظه ها استفاده کنی .

 

ã هرگز پیش از سخنرانی یک غذای سنگین نخور .

 

ã رویا هایی که برای فرزندانت در سر می پرورانی کنار بگذار و به آنها کمک کن تا به به آرزوهایی کخ خود در سر دارند برسند .

 

ã بهتر از ارباب رجوع لباس بپوش ، اما نه مثل کار فرمایت .

 

ã وقتی قصد حمایت از کسی را نداری ، حداقل او را نترسان .

 

ã عادت کن حتی با کمترین حقوق هم کمی پس انداز کنی . در این صورت همیشه از نظر مالی موفق خواهی بود .

 

ã هنگام خرید ماشین دست دوم بسیار احتیاط کن .

 

ã خودت را با بالاترین استاندارد ها تطبیق بده .

 

ã فراموش نکن که همیشه درهای اتومبیلت را قفل کنی .

 

ã راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن .

 

ã ثروت و موفقیت را یکسان تلقی نکن .

 

ã در بخشیدن خطای دیگران پیشقدم باش .

 

ã در همان نگاه اول به نیروی عشق ایمان بیاور .

 

ã انجام کارهای مهم را به خاطر مسائل جزئی به تعویق نینداز .

 

ã با زنی ازدواج کن که با هم نشینی با او لذت ببری ، زیرا هر چه پیرتر شوی مهارت های گفتاری همسرت برایت بیشتر اهمیت خواهد داشت .

 

ã با نیکی کردن به دشمنانت آنها را به دوست تبدیل کن .

 

ã گاهی اوقات با خودت خلوت کن .

 

ã سعی کن خلاق و مبتکر باشی ، حتی اگر این مسئله باعث شود کمی عجیب و غیر عادی به نظر برسی .

 

ã سعی کن در محیط مدرسه کاملا آرام باشی .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط مهدی ربیعی  | 

عشق و ازدواج

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 6:49  توسط مهدی ربیعی  | 

خدایا آخر چکونه دل به کسی بسته بودم که ...

 

 

یک ترم از آغاز درسم میگذشت که او انتقالی خود را

 

 گرفت و به تهران آمد . دانشجوی رشته ادبیات از دانشگاه

 

 شیراز که جای خود را با یک دانشجوی دختر همان رشته

 

عوض کرده بود .اولین برخوردمان در راهروی دانشکده بود .

 

آن روز باران شدیدی می آمد و من به دلیل تاخیری که به

 

 دلیل ترافیک ونیز کمبود تاکسی کرده بودم با عجله حیاط

 

دانشگاه را طی کردم به در ورودی ساختمان دانشکده که

 

 رسیدم چترم را بستم وبا شتاب به عقب برگشتم ، درست

 

 فهمیدید به سینه او برخورد کرده بودم . با تکان شدیدی به

 

 در ورودی برخورد کردم و به زمین افتادم او که استوارتر از من

 

 بود تعادل خود را حفظ کرد و فقط روی پا تکانی خورد . لحظه

 

ای بعد بدون هیچ گونه کلامی دستش را دراز نمود تا دستم را

 

 از سر یاری بگیرد . با حالت گنگی که داشتم می خواستم از

 

جا بلند شوم اما نیرویی مانع از ایستادنم میشد . بله چشمان

 

 زیبایی که در چشمانم دوخته شده بود و این آغاز ماجرا بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 3:13  توسط مهدی ربیعی  | 

عکس یادگاری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 20:48  توسط مهدی ربیعی  | 

بدون شرح

 هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم 

تو نمی فهمی احساس مرا

 

چه بگویم به تو ای رفته ز دست

 

شدم از مستی چشمان تو مست

 

شده ام سنگ پرست

 

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

 

تو نمی فهمی اندوه مرا

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 19:19  توسط مهدی ربیعی  | 

سهراب سپهری

 

فرسوده پاي خود را چششم به راه دور

تا حرف من پذيرد آخر كه: زندگي

رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:56  توسط مهدی ربیعی  | 

سهراب سپهری

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:55  توسط مهدی ربیعی  | 

سهراب سپهری

 

دير زماني است روي شاخة اين بيد

مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.

نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي.

چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.

 

گر چه درونش هميشه پر ز هياهوست،

مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.

روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف،

بام و در اين سراي مي رود از هوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:54  توسط مهدی ربیعی  | 

دود میخیزد

 

دود مي خيزد

 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

 

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

 

با درون سوخته دارم سخن.

 

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

 

تا بياويزم به گيسوي سحر.

 

خويش را از ساحل افكندم در آب،

 

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

 

بر تن ديوارها طرح شكست.

 

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

 

از درون دل به تصوير اميد.

 

تا بدين منزل نهادم پاي را

 

از در اي كاروان بگسسته ام.

 

گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،

 

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

 

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

 

صبح مي خندد به راه شهر من.

 

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:53  توسط مهدی ربیعی  | 

سهراب سپهری

 

 

دیر گاهی است که چون من همه را

 

رنگ خاموشی در طرح لب است .

 

جنبشی نیست در این خاموشی

 

دست ها ، پاها در قیر شب است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:51  توسط مهدی ربیعی  | 

سهراب سپهری

 

 دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد .

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:49  توسط مهدی ربیعی  | 

تقاص معرفت

                                                               

 

نوشته رامین مولوی

 

 

 

 

 

آقا مستقيم .... تاكسي با ترمزي كه از هر راننده تاكسي و مسافركشي

 

 در تهران انتظار ميرود ايستاد ... آقايون كجا تشريف ميبريد ؟؟؟

 

يكي از 3 پسر جوان جواب داد تا ميدان ونك مزاحم شما ميشويم .

 

راننده از طرز برخورد پسرها خوشش آمده بود . پس گفت : بفرماييد بالا .

 

دربست ميخواهيد ؟ ... پسرها نگاهي بهم كردند و گفتند : نه ، اگر

 

خواستيد مسافر هم سوار كنيد . پسر ها سوار شدند و از زماني كه

 

بدنهايشان بر روي صندلي آرام گرفت ، سر به سر هم گذاشتند و

 

 شوخي كردند . راننده از اين نشاط جوانها مشعوف بود و بر عكس

 

هميشه با احتياط رانندگي ميكرد تا اين شادي تا مدتي در تاكسيش

 

حكمفرما باشد . به ياد روزهايي افتاد كه با دوستانش به سينما ميرفت

 

 و به قول خودش زندگي ميكرد . قصد نداشت مسافري را سوار كند ، اما

 

 ناگهان دختري وسط خيابان آمد و جلوي تاكسي پريد . از اين حركت

 

 ناگهاني راننده جا خورد و بشدت پايش را روي پدال ترمز فشار داد . پسر ها

 

 مدتي شوخي و خنده را رها كردند اما وقتي متوجه شدند كه اتفاقي نيفتاده

 

 است باز هم سر به سر هم گذاشتند . دختر داد زد : مستقيم و بدون اينكه

 

از راننده اجازه بگيرد جلو كنار راننده نشست و گفت : آقا لطفا" سريعتر . راننده

 

چيزي به دختر نگفت ، اما نگاه تندي به او كرد و سرش را به نشانه عصبانيت

 

تكان داد . دختر نگاه تند راننده را ديد و اما عكس العملي نشان نداد . از سوار

 

 شدن دختر مدت زيادي نگذشته بود كه ناگهان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:38  توسط مهدی ربیعی  |